<> داستان برگردان ۵۴ - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

داستان برگردان ۵۴
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٢۱  

 

هیچ فکر نمی کردم که اینطور اجابت بشود

 

    چطور ساق پایم شکست؟ داستان عجیبی است، پایی که پایم نبود.

    سوار دوچرخه ام بودم و در جای همیشگی ام توقف کردم که نفسی تازه کرده و دعا کنم ـ بله، گاهی واقعاً دعا می کنم! و امروز صبح به وصال رسیدم ـ خداوند در همه چیز متجلی شد، و کاملاً درکش کردم. شگفتا! وقتی دعایم تمام شد، عاج کفشم را به پدال فشار دادم و دِ برو که رفتم. بعد چرخ جلو به سنگی گیر کرد و انداختم توی یک فرعی ـ قسم می خورم آن هایی که یک فرسنگ آن طرف تر بودند، صدای هوارم را شنیدند ـ بعد ساق پایم زیر چرخ دوچرخه دو تکه شد.

    همین. داشتم دعا می کردم، و یک ثانیه بعد ساق پایم شکست. منظورم این است که هیچ فکر نمی کردم که اینطور اجابت بشود!

مارک استانلی بوبین


کلمات کلیدی: داستان