زنم چند روز پيش به جاي نوبت شب، در نوبت عصر كار كرد. وقتي ساعت يك صبح آمد خانه، تازه چرتم گرفته بود. به گفته او كمي و به نوعي كاملاً در هپروت بودم و درباره تدارك حمله اي از طرف درختان عليه نوع بشر چيزهايي زير لب مي گفتم و اينكه چه طور زنم بايد پنهان مي شد و دور از ديدرس قرار مي گرفت. بعد، ظاهراً چيزي درباره دستشويي رفتن گفتم، ولي از جايم جم نخوردم. بعد، به من يادآوري كرد كه انگار مي خواستم بروم دستشويي و به او گفتم درختان چشم انتظارند تا وقتي از زمين بي درخت مي گذرم، بريزند سرم. اما بعدش، هر طور شده از جايم بلند شدم و او مي گويد وقتي برگشتم، گفتم كه او راست مي گفته. آنها نريختند سرم.
گاهی خوابگرد می شوم و در خواب حرف می زنم.
فکر نمی کنيد که اين جمله بايد اول می آمد؟