| لباس هاي كثيفم را (داستان ۵۰) |
| ساعت ٤:٠٤ ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱٤ |
|
شوهرم گفت چرا لباس هات اينقدر لك و لوكه؟ آبروي آدم مي ره! دلم نمي آمد لكه آب دهان را از روي كتفم بشورم. تنها چيزي كه برايم از او مانده، سفيدک شيري بود كه از دهانش ريخته و روي شانه ام خشك شده بود. يك روز صبح كه بيدار می شوم، می بينم تشت آبی گذاشته و همه لباس هايم را خيسانده. كاش لباس هايم را توي كمد كرده بودم و درش را قفل تا به اين سادگي تميز نشوند.
|
|
| مي گويم، پس هستم |
| بايگاني وبلاگ |
| نشست ها |
| ادبيات متفاوت ـ پاتق فرهنگي ادبيات زباني ـ اتاق شعر مخاطب ادبيات زباني ـ آنكارا بررسي شعر در اتاق شعر |
| مطالب اخير |
| نقد كتاب هايم |
| پيوندها |
| نقدها |

