<> لباس هاي كثيفم را (داستان ۵۰) - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

لباس هاي كثيفم را (داستان ۵۰)
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱٤  

   

    شوهرم گفت چرا لباس هات اينقدر لك و لوكه؟ آبروي آدم مي ره!

    دلم نمي آمد لكه آب دهان را از روي كتفم بشورم. تنها چيزي كه برايم از او مانده، سفيدک شيري بود كه از دهانش ريخته و روي شانه ام خشك شده بود.

    يك روز صبح كه بيدار می شوم، می بينم تشت آبی گذاشته و همه لباس هايم را خيسانده. كاش لباس هايم را توي كمد كرده بودم و درش را قفل تا به اين سادگي تميز نشوند.