| داستان برگردان ۵۲ |
| ساعت ۱٢:٥۱ ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۳٠ |
|
خوب، بد و زشت1 (جهان امروز غرب) «بي شائبه مي گويم»، درحاليكه از نگاهي مختصر انداختن به ديگران خودداري مي كنم، مي گويم: «من به سهم خود براي سرخ پوستانِ ـ اِهِم…آمريكايي هاي بوميِ ـ در اين سالروز آزادي تلاش مي كنم. و بالاخره، براي كازينوهايشان رأي گيري مي كنم!» نگاهم از بزرگراه جلو رويم منحرف مي شود، و براي جبران، پا روي گاز مي گذارم. نگاهم از نظرات رقيب هايم روي سه بيلبورد قديمي، مي گذرد، اما بعد از خواندن خط سرهمش: «هرزه ترين مكان هاي مناسب در كاليفرنيا.» |
|
| مي گويم، پس هستم |
| بايگاني وبلاگ |
| نشست ها |
| ادبيات متفاوت ـ پاتق فرهنگي ادبيات زباني ـ اتاق شعر مخاطب ادبيات زباني ـ آنكارا بررسي شعر در اتاق شعر |
| مطالب اخير |
| نقد كتاب هايم |
| پيوندها |
| نقدها |

