قسمت دوم داستان سیزدهم
نیم ساعت می گذرد۰ دایم روی صندلی دولا و راست می شوم و با هزار من بمیرم و تو بمیری قدم هاش را جلو می کشم۰ بیشتر از همه روزهایی که شب کرده ام، قدمش رابه سرِ پیچ می کشانم، اما قدمِ آخری که بایدازپشتِ دیوار بیرون بیاید، نمی آید. هرچه منتظرمی شوم نمی آید که نمی آید۰ دوباره از سرِخیابان شروع می کنم و قدمش را به لبه دیوار می رسانم و باز هرچه منتظر می مانم پایی نمی بینم که از ذهنم بیاید بیرون و درِ رستوران راباز کند و بالاخره بیاید کنارم بنشیند۰ یعنی چطور شده؟ کاری دا شته که طول کشیده؟ نکندایستاده باشد بیرون و نیامده تو؟از بیرون خوب نمی شود داخل را دید زد ولی شیشه ها از تو به بیرون روشنند و پس اگر بیاید، بی شک می بینمش۰ البته باریکه دیواربین دو پنجره ضلع شمالی و شرقی مانع است واگرکسی پشتِ آن بایستد، نمی بینمش۰ ولی حواسم جمع بوده که همه کسانی که از پنجره شـرقی سر و کله شان پیدامی شود، از پنجره شمالی هم رد بشوند۰ تقریبا" هیچ کس پشتِ دیوار نمانده۰ بعضی ها کمی دیرتر از پنجره دومی رد شدند و بعضی ها روبروی پنجره شـمالی ایستادند و به ساعتشان نگاه کردند۰ یادم آمد! یکی شان از این یکی پنجره رد نشد۰ شاید تکیه داده به دیوار و منتظرم است وآن وقت من اینجا در انتظـارش له له می زنم۰ اما بالاخره باید به عقلش برسد که یک نگاهـی بیندازد اینجـا۰ یا حداقل به سـاعتش نگاه کند و کمی قدم بزند و آن وقت حتما" متوجهش می شوم۰ پس زودتر! کمی قدم بزن۰ با خودت فکرکن۰ یالا! من نای بلند شدن ندارم۰ آنقدر کرخت و بی حالم که انگار به صندلی دوخته اندم۰ سفت چسبیده ام۰ قدم بزن دیگر! اما اینطور فایده ندارد۰
سعی می کنم رفتار کسانی را که از این پنجره به آن پنجره می روند، زیر ِنظر بگیرم۰ بالاخره که باید یکی شان از او ساعت را بپرسد۰ یا یکی شان کمی راهش راکج بکند که نخورد به او یا کسی چپ نگاهش بکند و توی دلش بگوید:امان از دستِ این آدم های بی سر و پا که توی خیابان قرار می گذارند۰ یا پیرزنی یادِ جوانی اش بیافتد و بگوید: منتظرِ بیچاره !و بایستد و کمی با او حرف بزند و بگوید:از کِی منتظری؟ کجا آشنا شدین؟ می خواین باهم ازدواج کنین؟ مبارکه! نمی شود که هیچ اتفاقی نیفتد۰ آنهاباید به چیزی که شاید کسی باشد، نگاهی بیندازند۰ نمی شود که اینقدر بی اعتنا باشند۰ متلکی، چیزی بارش بکنند تا مجبور بشود بیاید داخل. الان مردی رد شد. دارد می پرسد ساعت چنده! برای من که سولوقون بالای کنده۰ دِ بیا این ور۰ نگاهم کن! تک و توک کسانی می آیند و نزدیکِ دیوار می ایستند۰ بعد دور و ورشان را نگاه می کنند و بعد دماغشان را به شیشه می چسبانند و بعد کمی به داخل چشم چرانی می کنند و بع بع. بعد دوباره همان راهی را که آمده اند، برمی گردند. انگار وقتشـان را ازسرِ راه برداشته اند۰ دیگر طاقت ندارم۰ با اراده ای بی نظیر خودم را از صندلی جدا می کنم و می آیم طرفِ پنجره شرقی و به پشتِ دیوار سرک می کشم. نیست! پشتِ دیوار خالی است۰
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
دوستان عزیز، ادامه اش را مایلید در کتاب بخوانید و یا در همین وب لاگ؟
لطفاً مرا در جریان نظرات خود قرار بدهید۰