اصل داستان
نوشته: ميرزا حسين خان
یکنفر دارد مثل همیشه اوائل شب ، در جاده باریک تندرستی پیاده روی می کند. یادش می آید که چقدر با یکنفر دیگر این جاده را گام زده بود و تا این اواخر هم . بارها سعی کرده بود که به آن یکنفر بفهماند که دوستش دارد و روابط اجتماعیش هیچ خللی به این عشق وارد نمی کند ، اما آن یکنفر پیوسته غیر از این می گفت و غیر از این رفتار می کرد و جبهه می گرفت و غیر از این وانمود می کرد و این یکی محبتش را از او دریغ نداشت و همیشه بیانش می کرد و آن یکی با حساسیت بی مورد و بی حد ، همیشه می گفت که این کلمات را بارها و بارها از دهان این یکی نسبت به دیگران شنیده است و حالش را بهم می زند. این یکی خیلی سعی کرده بود رضایت آن یکی را جلب کند و مواظب رفتارش باشد و حتی باعث رنجش دوستانش هم شده بود ، اما آن یکی اصلا می خواست که این یکی هیچکس را نداشته باشد و فقط متعلق به او باشد. آن یکی دیگر عشقش عشق نبود و عذاب شده بود. دیگر عشقش دست و پا گیر شده بود . شکاک شده بود . به همه چیز ایراد می گرفت. با همه دشمن شده بود و بیش از همه به خودش ظلم می کرد و فشار می آورد. این یکی دید که زندگی با آن یکی تباهش خواهد کرد . این بود که در آخرین شب به او گفت که دیگر نمی تواند ادامه دهد و باید از هم جدا شوند . این یکی گفت که حدسش درست بوده و آن یکی زیر سرش بلند شده و با یکی از همین دوستان دوره ای روی هم ریخته و گفت که آن یکی هرگز او را دوست نداشته و تا بحال دروغ می گفته و قصد فریب او را داشته و لیاقت او را نداشته و هرگز او را نمی بخشد و خدا جزایش را می دهد و ... بالا خره با گریه او را ترک می کند . بعد از رفتنش این یکی ...
این یکی یادش می آید که در همین جاده تندرستی بعد از رفتنش ، زیر یک درخت می نشیند و به پهنای صورت اشک می ریزد و سپس بر خاسته و در جاده دوباره ادامه می دهد . می داند که دوست داشتن یک چیز است و زندگی چیزی دیگر و جمع آمدن این دو با هم بسیار سخت است.
امشب دستانش را در جیب گرمکنش کرده کمی سریعتر در جاده گام می زند . رخوت خاطراتی که هنوز داغ است ، کوفته اش کرده است. آرامش دارد . ..
امشب چقدر آزاد است...