<> آزادی (داستان برگردان ۵۱) - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

آزادی (داستان برگردان ۵۱)
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢٧  

                              

ميم. استانلی بوبين

    تنها، فرار كردم. تنها، آزاد بودم…تقريباً. آنقدر نقب زدم تا اينكه سقف پائين ريخت. نيمه مدفون شدم، پرتو ماه چشمم را مي زد. بيرون پريدم و دويدم. آژير ناله كرد. تفنگي بنگ. سگ ها زوزه كشيدند. در آب شيرچه زدم. به طرف پايين رود شناور بودم. در امتداد مرز. به طرف آزادي! هنوز، شب هاي ديگري هست. گزليك فرو مي رود. خون روي دست هايم مي پاشد، روي صورتم، روحم.

    تنها، آزادي از من طفره مي رود.