
اين داستان را براي سايتي نوشته بودم كه در مسابقه بهترين داستان انتخابش كنند. احساس غريبي دارد كه چيزي از ميان هزارها تشابه انتخاب شود و همه اشاره ها را به طرف خود بكشاند. هر روز روي صفحه اينترنت تعداد خوانندگان را نگاه مي كردم كه ببينم چند نفر ممكن است به من رأي بدهند. پيش بيني كردنش هم لذت بخش بود. اينكه فكر كني كساني در نقطه هاي مختلف دارند به فكرهاي مختلف تو فكر مي كنند و دارند با تو مخالفت مي كنند. همين كه كساني باشند كه با تو مخالفت كنند، نشانه اين است كه نقاط تمايزي تو را از ديگران جدا مي كند و همين يعني هستی. گاهي كه آنقدر شبيه ديگران مي شوم و در همه زمينه ها با همه موافقم و هيچ كس با من مشكلي ندارد، احساس مي كنم دنيا تمام شده و آمده ام به سرزمين موعودي كه رودهاي شيرين از زير درختان پر ميوه اش مي گذرد. اما چيزي كه گيجم مي كرد اين بود كه نمي دانستم چرا هيچ عددي در شماره نگار من نمي افتاد و هر روز تعداد بازديد كنندگان داستان هاي ديگران بالاتر مي رفت.
يكي از داستان ها اين طور شروع مي شد كه توي صف سينما ايستاده بودم و هي دقيقه شماري مي كردم كه به من هم بليطي برسد. گاهي نفسم بند مي آمد و سرم گيج مي رفت، بس كه هواي گرم ظهر توي ريه ام مي پيچيد و در معده ام گرم تر مي شد. بالاخره نوبت من رسيد و براي 5 نفر بليت گرفتم كه روي آن ها تاريخ و شماره صندلي زده بود. از روده دراز پشت پنجره اتاق رزرو بيرون آمدم و رفتم سراغ تلفن و به بچه ها گفتم كه براي يك ساعت ديگر بيايند جلوي سينما كه بالاخره بعد از كلي آمد و رفت، بليت امشب را گير آورده ام. رفتم چيزي بگيرم و به معده خودم كمي تفريح دادم تا سر و كله بچه ها هم پيدا شد و رفتيم داخل سالن. همينطور كه نشسته بوديم و كيسه چيپس ها را باز مي كرديم، ديديم چند نفر هاج و واج كنار رديف ما ايستاده اند و پچ پچ مي كنند. بعد يكي رو به من كرد و گفت جاي ما اينجاست، شما اشتباهي نشسته ايد مثل اينكه! بچه ها نگاهي به من و به بليت هايشان انداختند و بعد به باجه بليت فروشي رفتيم. مسئول آنجا گفت كه اين بليت ها مال ديروز بوده. شما يك روز دير آمده ايد. يك آن احساس كردم دچار فاصله زماني غير قابل جبراني شده ام كه نمي دانم چطور اتفاق افتاده. داستان جالبي بود، ولي داستان من هم دست كمي از اين يكي نداشت. چرا حتا يك نفر صفحه من را باز نمي كرد و حداقل خط اول آن را نمي خواند. تصميم گرفتم با ايميل دوست هام براي خودم پيغام بگذارم و خودم خواننده هاي داستان خودم بشوم و شايد در اين ميان يكي دو نفر متوجه ارقام خواننده هاي من بشوند و به سراغ من بيايند.چند ايميل هم براي داستان هاي ديگران زدم كه بيايند داستان من را بخوانند، اما هيچكدام از ميل ها زده نمي شد، انگار وجود خارجي نداشته باشند. نمي دانم چند نفر در نقاط مختلف دنيا دارند به يك صفحه نگاه مي كنند يا يك نفر با چند اسم، و حتا ديگر از وجود نويسنده اين داستان ها، سايت ها و كامپيوترها هم ديگر مطمئن نبودم. براي نويسنده ها يكي دوتا ميل كه فرستادم، ديدم به خودم ميل زده ام. شايد خود من اين سايت را به وجود آورده ام و همه داستان ها را نوشته ام و مسابقه اي ترتيب داده ام و قرار است داستاني از داستان هايم را انتخاب كنم و به خودم جايزه اي بدهم و پيش خودم معروف بشوم.
