یک ربعی گذشته و هی خداخدا می کنم که جفنگیات این مبحث تمام بشود و استاد مکثی بکند که فلنگ را ببندم و بروم به اصل مطلب برسم۰ باید سرساعت 9 راه می افتـادم و اگر به موقع نرسم، معنی اش این است که باد کاشته وتوفان دروکرده ام۰ یعنی هیچی به هیچی۰ به همین آسانی۰
استاد به بیرونِ پنجره خیره می شود و از غزلی که خوانده دارد حال می کند۰ منهم، غزالِ رمنده أی که از گوشه کلاس خرامان می زنم به چاک و
"زبعد ما نه غزل نه قصیده می ماند"
سه پله یکی وچهارقدم دوتا، می رسم به سرِخیابان۰
"شب ظلمت وبیابان به کجا توان رسیدن
مگر آنکه شمع رویت به رهم چراغ دارد" ۰
آن همه ثانیه ها را که یکی یکی بالا می انداختم و هر کدام هزار چرخ می خورد تا بیفتد پایین، بعد از شنیدنِ صدایش از گوشی تلفن، دو دستی چسبیده ام که سُر نخورند۰ سَر نروند و تمام نشوند۰ هرلحظه اش غنیمت است و بعد از آن دیگر، گذ شتن هر لحظه گازی است که به گوشتِ تنم زده می شود و چیزی کم می کند از وجودم۰ وجودی که حرف های زیادی دارد۰ حرف هایی که از بس مانده گوشه دلم، گندیده و فقط توی گوش زباله دان بی مروت می رود۰
"به صد حسرت لبی وا کردم اما ناله خندیدم"
نمی دانم چندمین باری است که درِ یک سـواری را می بندم و درِ آن یکـی را با کله باز می کنم، اما به هر صورت سرِ ساعت 10 رسیدم و روبروی همان رستوران سرِ پا بند شدم. چشم هام همینطور دودو می زدند تا از همان اول خیـابان که می آید، به اندازه طـول خیابان از راه رفتنش سیراب بشوم۰ با نگاهم همه هیکل خیابان و کوچه های اطراف را لخت کرده بودم و با مردمکم هر سایه یا حرکتی را با تیرمی زدم، اما هیچکدام به نشانه نمی خورد. چند بار خیابان را بالا رفتم و پایین آمدم و بالا رفتم و دوباره روبروی رسـتوران ایستادم۰ یک ساندویچی و یک "نان داغ کباب داغ" بالای خیابان بود، اما به نظرم منظورش همین جایی بود که ایستاده ام من۰ یادم می آید که گفتـه بود سر تقاطع۰ پس همینحا را گفته۰ رو می کنم به شیشه های دودی رستوران و توی آن را با مردمکم زیر و رو می کنم۰ خالی است روی همه صندلی ها و زیر همه میزها حتا۰ من زودتر رسیده ام. او هم وقتی بیاید حتما" داخل می شود و اگر منهم آن داخل باشم حتما" می بینمش.۰
می روم پشت میزی می نشینم که کنجِ شمال غربی محوطه لنگر انداخته و به خیابان مثل فانوسِ دریایی است۰ آخر این برج دیدبانی با پیچِ خیابان هم مرز است و او وقتی دارد از سرِ پیچ به خیابان اصلی پا می گذارد، قبل از اینکه سر درِ رستوران را ببیند او، من می بینمش۰
پیشخدمت فهرستِ غذا را دارد می آورد که می گویم منتظـر می مونم۰ از نیمـه راه بر می گردد۰ صندوق دار می گوید ببر بذار رو میزشون۰ پیشخدمت نمی آورد. نمی خواهـم قبل از اینکه او بیاید چیزی بخورم۰ اما باید بالاخره طوری خودم را سرگرم کنم۰ هوا گرم است و نگاهی عرق ریز به سقف می اندازم که هیچ کجای آن کولر نمی بینم و به دیوارها و میزها و پیشخوان و دَر و زمین و کفشم و دستم و ناخن هام۰ کاغذی در می آورم و خودم را باد می زنم۰ انتظار دارم که پیشخدمت بفهمد که نیازِ این مشتری کلافه چیست و هر طور شده هوایِ خنکی تهیه بکند۰ روی میز دست می کشم۰ چهـار خانه های سیاه و زرد دارد و رویش هیچ چیز حتا دستمال یا نمکدان نگذاشته اند که با آن ور بروم۰
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
دوستان عزیز، منتظر پیشنهاد شما هستم
دوست دارید ادامه اش را کجا بخوانید