<> شروع می کند به خواندن (داستان ۴۶) - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

شروع می کند به خواندن (داستان ۴۶)
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۱٢  

 

    دنبال دفتر او مي گردد كه از اتاق مي برندش بيرون.

    به اتاقش زنگ مي زند. صداي پيام گير پخش مي شود: سلام دوست عزيز. از شنيدن پيامت خوشحال مي شم. كمي مِن و مِن مي كند و پيغامي روي پيام گير مي گذارد: كجايي، مهمونات اومدند. هر وقت دوست داشتي بيا پايين. چند دقيقه كه مي گذرد، دوباره زنگ مي زند و دوباره پيام گير… گوشـي را مي گذارد و سـيني چاي را دور مي گرداند و ميوه و شـيريني مي گذارد. از پله ها مي آيد بالا و در مي زند. در با تلق تلوقي در چهار چوبش جا به جا مي شود و باز. مي رود طرفش و سعي مي كند بيدارش كند. به خودش مي آيد. دست پاچه دنبال شماره ای مي گردد. وقتي بدنش را كه صندوقچه اي با لولاهاي در رفته بود، از اتاق خارج مي كنند، كشوي ميز را باز مي كند و در حيني كه او را از اتاق مي برند بيرون، دفترش را پيدا مي كند و شروع مي كند به خواندن…