داستان شماره دوازده
لیلا صادقی
دیروز صبح سر ساعتی که دلم نمی خواست ازخواب بیدار شدم و
آن لباسی که دلم نمی خواست پوشیدم و برخلاف میلم از خانه زدم
بیرون۰ رفتم به کافه ای که دلم نمی خواست تا چیـزی را که دلم
نمی خواست بخورم۰ یک فنجان قهوه و تکه ای کیک۰ کسی را دیدم
که دلم نمی خواست ببینم و با هم سر همان میزی نشستیم که
نمی خواستم و باز از چیزهایی که نمی خواستم بشنوم حرف زد۰ من
هم همـان چیزهایی را که دلم نمی خواست گفتم۰اوهم خوشحـال
شد و تمام آن چیزهایی را که دلم نمی خواست سفارش داد و
در حین خوردن آنها به چشم هایی که نمی خواستم نگاه می کردم۰
می ترسیدم ازاینکه همان چیزی که دلم نمی خواست اتفاق بیفتد و
با همان چشم ها زندگیی را که نمی خواستم از سر بگیرم۰ اما من
کاری که دلم نمی خواست کردم و همه کاسه کوزه اش را شکستم۰
دیروز روزی بود که دلم نمی خواست۰
امروز صبح سر ساعتی که دلم می خواهد از خواب بیدار می شوم و
آن لباسی را که دلم می خواهد می پوشم و با کمال میل ازخانه می زنم
بیرون۰ می روم به کافه ای که دلم می خواهد تا چیزی را که دلم
می خواهد بخورم۰ یک لیوان شیر وکمی نان سوخاری۰ کسی را می بینم
که دلم می خواهد ببینم و باهم سر همان میزی می نشینیم که
می خواهم و باز از چیزهایی که می خواهم بشنود حرف می زنم۰ او
هم همان چیزهایی را که دلم می خواهد می گوید. من هم خوشحال
می شوم و تمام آن چیزهایی را که دلم می خواهد سفارش می دهم و
درحیِنِ خوردن آنها به چشم هایی که می خواهم نگاه می کنم۰
ذوق می کنم ازاینـکه همان چیزی که دلم می خواهد اتفاق بیفتد و
با همان چشم ها زندگیی را که می خواهم به آخر برسانم۰ اما او
کاری که دلم نمی خواهد می کند و همه کاسه کوزه ام را می شکند۰
امروز روزی ا ست که دلم نمی خواهد۰