<> از گچ تا سر (داستان ۴۳) - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

از گچ تا سر (داستان ۴۳)
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٩  

             

    پاي ميز ايستاده و با گچي در انگشتانش ور مي رود. مي آيد چيزي پاي تخته بنويسد كه يادش نمي آيد. كمي اين دست و آن دست مي كند تا شايد چيز ديگري به خاطرش بيايد كه نمي آيد. چيزي كه بشود درباره اش يك ساعتي حرف زد. از پنجره به بيرون نگاه مي كند و لانه كلاغی روي شاخه خشك درختي نظرش را جلب مي كند. لانه جاسو  كه بقيه اش را يادش نمي آيد و به هواي گرگ و ميش زل مي زند. با خودش فكر مي كند كه گرگ هاي كليشه اي در لباس بره چه چيز ديگري را به يادش مي آورند كه ناگهان تگرگ مي زند و پنجره ها را مي بندند. دوباره گچ را توي انگشتانش مي چرخاند و به كساني كه روي صندلي هاي خالي نشسته اند و دارند از حرف هاي او جزوه برمي دارند، خيره مي شود. با خودش فكر مي كند كه اين ها چه چيزي را به يادش مي آورند كه از يادش مي رود به چه چيزي مي خواسته فكر كند كه ارزش گفتن داشته. كسي به خاطرش مي آيد كه در مي زند و اجازه مي گيرد كه بيايد داخل. آخه استاد، راهم دور بود. از گچسر مي يام.

    به گچ سفيدي كه گردش انگشت هايش را چروك كرده، نگاه مي شود و روي تخته مي نويسد:

كسي كه حرفي براي گفتن ندارد، اما هميشه مثل گچ

روي تخته ها با سرش سر مي خورد و خودش را تمام مي كند،

 يك گچ سر است.

    اين روايت، بعدها در تاريخ تحريف مي شود و كج سر نوشته مي شود و بعد به صورت كج دم تصحيح مي شود و چون اين كلمه به اين داستان نمي خورد، داستان ديگري برايش مي سازند...