فلسفه امريكا، اسباب بازي است
آدام كيبل
مرد ديروزي گفت: «مرد پرنده، ماشين مي خواد چه كنه؟»
«فرض كن يك روز، مرد پرنده ديگه نتونه از ساختموناي بلند خيز برداره؟ اون بايد دل اينو داشته باشه كه دست كم هفته اي دوبار، با ماشينش از اين خط به اون خط ويراژ بده.»
«منو ببخش، قرباني اين جنايت! بايد زودتر به كمكت مي اومدم، ولي توي خيابون پنجم ماشين ها كيپ تا كيپ بودند.»
«مطمئناً قيمت اين ماشين بيشتر از توانايي يك پادوي جزء است. وگرنه جناب لورن آن را با اين همه زرق و برق نمي ساخت. حتا نشان سينه مرد پرنده هم فرياد مي كشد كه مواظب حق بيمه باش!»
پسربچه امروزي، بي اينكه حتا يك كلمه به زبان بياورد، جعبه را به پشت قفسه بر مي گرداند ـ كمي مكث مي كند ـ و بعد جعبه ديگري بر مي دارد.
مرد ديروزي آهي مي كشد: هليكوپتر مرد عنكبوتي!
پسر امروزي به پدرش نگاهي مي كند.
مرد ديروزي مي گويد: آخه مرد عنكبوتي كه نمي تونه پرواز كنه!»