ساده، به نوعي اتفاق است و اتفاق به نوعي ساده. اما يك اتفاق ساده، به هيچ وجه ساده نيست. داستان نيز به همين سادگي اتفاق مي افتد.
يک آستين بی اسم و رسم
هر يك از آدم هايي كه در نقطه اي از خاك به زندگي مي خوابند، در روز همگاني خاك كه با خاشاك سر و كار دارد، اسم هايشان را روي كاغذي مي نويسند و شب مي گذارند زير سرشان كه بخوابند. بعد از مدتي كه بالشتشان را كنار مي زنند، مي بينند اسمشان سر جاي خودش نيست. يك كوله پر از كفش و گالش و كتاني و نعلين بر مي دارند و مي روند سراغ اسم و رسمشان را بگيرند.
هر يك از آدم هايي كه در خطه اي كنار آب زندگي مي آبادند، در روز همگاني آب كه با آسـياب سر و كار دارد، فكرهايشان را روي يك قايق كاغذي مي نويسند و به آب مي اندازند.
يكي مي زند به شانه ديگري و مي گويد: ببخشيد، شما مي دانيد من به چه فكر مي كردم؟
آن يكي مي گويد: نه، خب به چي فكر مي كردي؟!
و همان اولي مي گويد: زرنگي، خودت بگو.
هر يك از آدم هايي كه بر تپه اي رو به باد زندگي مي بايند، در روز همگاني باد كه با بيد سر و كار دارد، با آستين هايشان بادبادك هايي مي سازند و هوا مي كنند. باد تند مي شود و همه آستين ها به هم گره مي خورد و يكي كه تا پايين تپه دويده بوده، سر نخ را طوري مي كشد كه چيزي نمانده بود آستينش پاره شود.
هر يك از آدم هايي كه وسط بياباني به زندگي مي آيند، در روز همگاني آتش كه با خاك و آب و باد سر و كار دارد، اول خود سوزي مي كنند و بعد ديگر سازي و بعد، از خاك، اسم مي گيرند و از آب، رسم و از باد، آستيني كه به دست بيايد.
هر چند كه به سادگي اتفاق نيفتد، اما اتفاق ساده اي است كه مي افتد وقتي هشت اسم و هشت رسم و هشت آستين جا به جا مي شوند كه بشوند يك آستين بي اسم و رسم در سي نما.