<> به ندرت اتفاق افتاد - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

به ندرت اتفاق افتاد
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢٤  

    گاهی نوشته ها، انسان را پيش بينی می کنند. گاهی پيش بينی ها، انسان را می نويسند.

    گاهی کتابی می نويسی و اسمش را می گذاری «اگه اون ليلاست،پس کم کی ام!؟» و بعد از مدتی می بينی کسی به اسم ليلا صادقی دارد يک جايی توی اين شهر قدم می زند، قلم می زند و نوشته هايی را قلمه می زند و او را روی سايت سخن پيدا می کنی. اول به خودت شک می کنی که آيا تو اين داستان را نوشته ای؟ نثرش را می خوانی. خوابی يا بيدار؟ نه در خواب و نه در بيداری چنين داستانی ننوشته ای. می بينی به غير از من های درونی تو که هميشه درونت بلوا می کنند، من های درونی کس ديگری با اسم تو درونش را بلوا کرده اند. تکثير شده ای. هنوز نمرده ای و کس ديگری آينه وار به تو نگاه می کند. يا شايد هنوز نمی داند که دارد به تو نگاه می کند. «اگه اون ليلا صادقيه، پس من کی ام؟!»

 