| داستان برگردان ۴۰ |
| ساعت ٩:۳٤ ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱٩ |
|
وقت استراحت، آوريل 1992 كارگر 1: «به چي نگاه مي كني؟» كارگر2: «به شورشيا. بردن. كشتن. سوزوندن. همه چيزو. همديگه رو. همه چيزو.» كارگر1: «جداً!» (مكث) «پس اوضاع پسه؟» كارگر2: «ندونيم بهتره.» (با نگاهي به ساعت.) «برگرديم سر كارمون.» ميم. استانلی بوبين |
|
| مي گويم، پس هستم |
| بايگاني وبلاگ |
| نشست ها |
| ادبيات متفاوت ـ پاتق فرهنگي ادبيات زباني ـ اتاق شعر مخاطب ادبيات زباني ـ آنكارا بررسي شعر در اتاق شعر |
| مطالب اخير |
| نقد كتاب هايم |
| پيوندها |
| نقدها |

