
هر روز براي خواندن صفحه «
امروز تو» به سر خيابان مي روي تا روزنامه اي بگيري و امروزت را بخواني. «
امروز تو» را امروز براي تو اينطور نوشته كه:
«درگير فكرهاي بي فايده اي مي شوي، ولي لازم به يادآوري است كه بيهوده خودت را خسته مي كني. چرا كه دوست در زمان تنگنا شناخته مي شود.»
«امروز تو» را درباره او مي خواني كه نوشته:
«. . . قبل از هرگونه تصميم سرنوشت ساز در كارت، به حساب كتاب هايت رسيدگي كن.»
شب كه او به تو زنگ بزند، می گويی: «. . . قبل از هرگونه تصميم سرنوشت ساز در ماجراهاي پيش آمده تجديد نظر كن.»
اگر اين را برش بخواني، حتماً به فكر فرو مي رود و مي تواني از زير زبانش بكشي كه ديشب به چه موضوعي فكر مي كرده كه نخواسته به تو بگويد. مطمئني كه چيزي فكرش را مشغول مي كرده و همان فكر اوست كه امروز صبح توي سر تو افتاده. حس مي كني ديگر دوستت ندارد و به كس ديگري ممكن است علاقه مند بشود. حس مي كني با تو رو راست نيست و اين موضوع را به تو نخواهد گفت و منتظر است كه تو بهانه اي به دستش بدهي. حس مي كني به تو خيانت مي كند.
شب، گوشي را تو رويش قطع مي كني و جوابش نمي دهي. فردا هم. ديگر نمي تواني وجودش را تحمل كني. بعد از چند روز دلت می خواهد با او حرف بزنی.
امروز براي خواندن صحفه «امروز تو» به سر خيابان مي روي تا روزنامه اي بگيري و امروزت را بخواني: