<> ويترين پر جميعيت (داستان ۳۹) - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

ويترين پر جميعيت (داستان ۳۹)
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۳  

 

    توي تنگ بزرگي می چرخم و نفس مي كشم. دو ماهي سرخ هستند كه از توي اتاقشان نگاهم مي كنند. وقتي آمدند به اتاقشان كوچك بودند، ولي حالا از پشت شكم شيشه اي اتاق كه مي بينمشان، خيلي بزرگند. چشمشان دگمه قابلمه اي بزرگي است كه نه باز مي شود و نه بسته. اصلاً حس ندارد و حالت دور بيني را دارد كه عدسي اش گاه به گاه تنظيم مي شود. دهانشان پر از اعوجاج و ارتجاع. آكاردئوني مستعمل. با دهانشان نفس مي كشند. پلك مي زنند. حرف توي حرف مي آورند. مهم ترين عضو بدن ماهي دهانش است كه مقابل N N آدميزاد نگاه مي كند. توي تنگ بزرگي هستم. توي ويتريني كه آنها با دهانشان زل زده اند به من و نمي دانم خريدارند يا گذر. از پشت شيشه اتاقشان نمي دانم چه شكلي دارم، ولي بايد قر شده باشم كه يك طرف صورتم تو رفته و يك طرفم پهن شده.

    نخ هاي كاموايي ظريفي توي آب خانه شان مي رود بالا و پايين و به بدن لزجشان مي چسبد و رها مي شود طوری که احساس می کنم نخ هايی که ما را پشت ويترين نگه می دارد، طوری ما را آلوده می کند که نمی توانيم توانسته باشيم.