از مجموعه: اگه اون ليلاست، پس من کی ام؟!
گاهي منم، گاهي تو. گاهي آفتاب، گاهي. گاهي خنده، گاهي. گاهي آمدن، گاهي.
گاهي فكر مي كني ام كه نشسته ام پشت ميزم و به آن طرف پنجره نگاه مي كنم به آفتاب و مي خندم و تو كه مي آيي، گاهي فكر مي كنمت كه داري توي خيابان راه مي روي و مهتاب نگاهت مي كند و چند قطره از خودش مي ريزد از چشمش روي تو كه داري مي روي. بغض گلويم را سد مي كند و به كسي مثل خودم مي گويم: چرا اينطور فكر مي كنمت؟
گاهي بعد مي شويم. بعد مائيم. بعد شمائيم. بعد آفتابيم. بعد مهتاب. بعد خنده. بعد گريه. بعد آمدن. بعد رفتن. بعد، بعديم و بعديم بعد. بعد بعد، بعد بعديم و بعد بعديم بعد بعد و بعد نه مائي هست، نه شمائي. نه آفتابي. نه مهتابي. نه خنده اي. نه گريه اي. نه آمدني. نه رفتني. نه بعدي كه بعديم و نه بعديم كه بعد. نه بعد بعد، بعد بعديم و نه بعد بعديم بعد بعد و نه بعد نه…
آن وقت گاهي مي شود كه مي آيي، اما انگار نيامده اي. مي نشيني كنارم، انگار ننشسته اي. دستم را مي گيري، انگار نگرفته اي. مي رويم توي خيابان، انگار نرفته ايم و خانه ها را نگاه مي كنيم و نمي كنيم. آن پنجره را نشانم مي دهي و نمي دهي كه پشت پنجره گلداني است با گل هاي سرخ و دختري دارد نگاهمان مي كند. دارد فكر مي كند چرا بعضي آدم ها وقتي من و تو اند، گاهي كه هستند، نيستند. گاهي كه مي آيند، مي روند. گاهي كه مي خندند، گريه مي كنند. دارد فكر مي كند چرا فكر نمي كنند كه وقتي نباشند، بعدها نبوده اند و حالا كه هستند، پس دارند آينده مي شوند. پس بايد بياييم. دارد فكر مي كند چطور مي شود بعضي آدم ها نه از خودشان و نه از چيزي كه مي گويند زندگي است، چيزي نمي گويند و همه اش درگير سلام و خداحافظ. رفتن و نرفتن. ماندن و نماندن. كار كردن. جان كندن. غصه خوردن. ناليدن. دارد فكر مي كند چقدر خوشبخت است اگر كسي مثل اين كنار اين پنجره بايستد و به گل هاي سرخش نگاه و دو نفر ديگر هم از پائين به گل هاي سرخش و بعد او را و فكرش را فكر و بشوند چيزي كه خودشان. دارد فكر مي كند كه حالا ما داريم فكر مي كنيم كه پشت پنجره گلداني است با گل هاي سرخ و دختري دارد نگاهمان مي كند كه اسمش ليلا و فكر مي كند چرا ديگران وقتي مي آيند، آينده نيستند و وقتي كه داريم فكر مي كنيم و مي كنند و مي آييم و مي آيند، چقدر خوشبخت مي رويم.