<> به یاد لکه ای که روزی مردی بود - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

به یاد لکه ای که روزی مردی بود
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٥/٢٦  

لیلا صادقی


همه داستان ها همینطور تمام می شود۰
و او وقتی از زیر پل عابر عبور می کرد، ناگهان موجب عبرت دیگران شد۰
عبرت را تعریف کنید؟ـ
و او وقتی از زیر پل عابر عبور می کرد، ناگهان از جا کنده شد و چند بار پیچ خورد و سرش به کف خیابان کوبیده شد۰
زنی که ماشینش به جدول بزرگراه زده، از طرف در کمک راننده بیرون می پرد و هاج و واج به دور و ور نگاه می کند. خون روی زمین پخش شده و مردِ در جا مرده هیچ تکانی نمی خورد۰ یعنی درجا مرده؟


کسی که از روی پل این صحنه را دید، از آن طرف پل پایین آمد و از همان طرف بزرگراه که قرار بود مرد به آنجا برسد، ادامه ماجرا را تماشا کرد۰ ماشین ها همه بوق می زدند و از رادیو پخش سراسری هم اعلام شد که قسمت شمال به جـنوب بزرگراه ترافیک سنگینی ایجاد شده۰ دود و جمعیت در هم پیچیده بود و کسـی که از روی پل گذشته، نمی دانست باید به راهش ادامه بدهد یا ندهد۰ صحنه آنقدر غیر واقعی بود که آن مرد از واقعیت کنده شد و او حس کرد پرده ای از فیلمی ملودرام می بیند۰ بالاخره به راهش ادامه داد و فردا که از همان پل رد شد، دید هیچ اثری از خون و ترافیک ومردِ درجا مرده نیست. این اول داستان است۰
سعی کرد جای خون را از همان بالای پل پیدا کند۰ زیر پل چیزی شبیه بنزین ریخـته از باک ماشینی یا روغـن چکه کرده از موتوری دیده می شد۰ اما هیچـکس با دیدن این لکه نمـی فهـمید که چـه چیزی دیده است۰


کلمات کلیدی: داستان