داشتم لباسم را توی اتاقم عوض می کردم. یک لباس مشکی باید می پوشیدم. کلی مهمان آمده بودند خانه ما، ولی کسی از ما نمرده بود. آمده بودند مرگ مرحوم را تسلیت بگویند به ما. به خواهرم گفتم که این آقا مگه چه نسبتی با ما داشته که به ما تسلیت می دهند؟ گفت زیادی حرف نزن. زود لباس بپوش، بیا بیرون. غلغه شده بود خیابان و از این طرف به آن طرف پارچه سیاهی کشیده بودند و حجله ها و دسته های عزادار. دنبال روسری سیاهم می گشتم که نبود. گفتم روسری سفید سرم کنم بهتر هم هست توی این ظل گرما که آدم نفسش بند می آید و ناگهان مادرم آمد. گفت: یالا! زود باش دیگه. کلافه شدم. می گفت مینا دوست دبیرستانم که سال تا سال نمی بینمش، آمده و نمی دانم حالا می خواهد بگوید چند من است! گفتم خب و با بی حوصلگی روی تختم دراز کشیدم و ...
از راهرو صدای مادرم را شنیدم می گفت فکر نکنم قبول کنه. دو تا خواستگار داشته، بدون اینکه حتا ببیندشون ردشون کرده. در اتاق زده می شود و کسی وارد می شود. با حیرت نگاهش می کنم. اینه مینا؟ چقدر فرق کرده. دبیرستان که بودیم دختر زرنگی بود ولی توی یکی از پاهاش میله داشت و یک وری راه می رفت. دهانش هم همیشه کج می شد و کف می کرد و همه بدشان می آمد با او حرف بزنند. همه دستش می انداختند. عربی را خیلی دوست داشت و بچه ها با مسخره بازی می گفتند کیفَ حالُکَ یا میناء؟ مینا هم با جدیت تمام جواب می داد أنا بخَیر. شُکراً. وکیفَ حالُکُم؟ من جوری که او نمی فهمید دستش می انداختم که هم طرف بچه ها را داشته باشم و هم طرف مینا را. مینا حالا برای خودش خانمی شده بود. از جذابیت نصیبی نبرده بود، اما خوش هیکل بود و صاف راه می رفت. دانشگاهش را تمام کرده بود و به او خانم مهندس می گفتند. مامان آمد در گوشم گفت یه خواستگار می خواد برات بفرسته. اسمش تونیه. خواستم بگویم نه، یک دفعه اسم زیر زبانم مزه کرد. تونی! توی دلم گفتم بگذار ببینمش، شاید خودش هم مثل اسمش جالب باشد. مینا آمد زد به شانه ام که السلامُ عَلَیکُم! کیفَ حالُکَ؟ به پیشوازش بلند شدم و گفتم: روسری سفیدم را پیدا نکردم بیام بیرون. نمی دونم کی برداشته. خواهرم گفت چه اسم قشنگیه. نه؟ منتظر بودم مینا به زبان خودش بگوید، بی ادا و اطوار بگویم: بخاطر اسمشم که شده، یک شادی چشم های ترا خواهم رقصید. سرم گیج رفت و کمی تکیه دادم به جایی که نمی دانم و بعد که چشمم را باز کردم دیدم روی تختی دراز کشیده ام و خواهرم هنوز توی اتاق است. گفتم تو هنوزی؟ گفت زده به سرت. پاشو بریم دیر شد. حال و هوای اتاق فرق کرده بود و کمی که دقت کردم دیدم توی اتاق خواهرم دراز کشیده ام، اما یک خورده پیش توی اتاق خودم بودم. نمی دانستم چه شده. گفت مگه با تو نیستم. دیر شد. با خوشحالی گفتم کجا. خونه تونی؟ گفت باید بریم ختم مینا دیگه.