<> دلم باز شد - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

دلم باز شد
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢۱  

امروز اداره تعطیل است و فقط منم که باید برای نظافت اینجا باشم. وارد اتاق رئیس که می شوم، دلم باز می شود. یک طرف اتاقش دیوار ندارد و درعوض یک پنجره سرتاسری. به درخت ها و آسمان آن طرف شیشه که نگاه می کنم، می بینم ذره های سفیدی از توی آسمان می افتند پایین. می روم کنار پنجره و می نشینم روی صندلی راحتی و دانه های برف بهم آرامش می دهد. نمی دانم چقدر نگاه کردم به این آسمان سفید و دانه های سفید و حیاط سفید، اما یکدفعه دیدم که آقای مدیر آمده توی اتاق و به همان اندازه که او جا می خورد، من هم جا می خورم. چون امروز، روز کارش نیست و حتماً توطئه ای در کارش هست. در هر صورت باید به بقیه اعضا اطلاع بدهم.


کلمات کلیدی: داستان