<> می گوید:سکوت - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

می گوید:سکوت
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٥/۱٥  

لیلا صادقی


نشسته ام روی صندلی. بهم می گوید لطفاً‌ یک لیوان آب. بلند می شوم و یک لیوان برمی دارم و چند تکه یخ می ریزم و شیر آب را باز و یک لیوان آب.می نشینم روی صندلی و به روبرو، به جایی در روبرو نگاه. می گوید بی زحمت دستمال کاغذی. بلند می شوم و جعبه دستمال کاغذی را می آورم و می گذارم روی میز روبروش. می گوید:‌ هوس میوه نکردی؟ بلند می شوم و در یخچال را باز می کنم و چند سیب درشت آنطور که مادرم گفته برای مهمان درشتاشو سوا کن، چند پرتقال تامسون و نارنگی پاکستانی پف دار و کیوی بزرگ برمی دارم و آب می زنم و می گذارم توی پیش دستی ها و می چینم روی میزها. برای خودش و خودم. می گوید قلیان. لطفاً. بلند می شوم و اسفند دان را برمی دارم و با انبرک چند تکه زغال می گذارم توی آن و زیر گاز را روشن می کنم و اسفند دان را می گذارم روی آتش و بعد آب قلیان را عوض می کنم و تنباکوهای کهنه را می ریزم دور و یک کپه تنباکوی معسل می چپانم توی سرقلیان و فویل تازه ای پاره می کنم و می کشم رویش و با چنگالی سوراخ سوراخش می کنم و بعد قلیان را می گذارم توی سینی و سینی را روی میز و منتظر می مانم تا زغال ها گر بگیرند. می گوید لاک هات چرا تیره است؟ این رنگ را دوست ندارم. رنگ های روشن بهتر نیست؟ استون را بر می دارم و با پنبه ای لاک هایم را پاک می کنم و لاک صورتی به ناخن ها می مالم. می گوید هوای زغال ها را داری؟ بلند می شوم و زغال ها را می آورم و می گذارم روی سر قلیان و شروع می کند به کشیدن. به دودی که از لب هاش بیرون می آید فکر می کنم. می گوید چرا تو فکری؟ دود می شوم. می پرسد چه رنگی دوست داری؟ یادم نیست. شاید صورتی، می گوید تلویزیون را روشن کن. می گوید: شانه ام درد می کند. آرنجت را می گذاری روی ماهیچه زیر کتفم؟ می گوید: قهوه داریم؟ می گوید: شام چی درست کردی؟ می گوید: نوشابه! می گوید: یک بالش می آوری همینطـور که فوتبـال نگاه می کنم دراز بکشـم. می گوید: چقـدر بی حوصله ای؟ چرا نمی خندی؟ دستش را می گذارد زیر چانه ام و می خندم. می گوید: بخوابیم؟ می گوید: شب بخیر. می گوید:ـ


کلمات کلیدی: داستان