<> داد زدم: آهای! کسی توی این حفره افتاد - Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

داد زدم: آهای! کسی توی این حفره افتاد
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٥  

 

داد زدم: آهای! کسی توی این حفره افتاد

 

وقتی دارم راه می روم، یک حفره است. وقتی می بینم، یک حفره است. وقتی نفس می کشم، یک حفره است. وقتی حرف می زنم یک حفره است.

وقتی دارم راه می روم، می بینم کسی از این طرف خیابان نرسیده به آن طرف، می افتد توی حفره ای. به نفس نفس می افتم تا می رسم بالای حفره و داد می زنم: آهای! کسی توی این حفره افتاد.

چند عابر طوری از کنارم رد می شوند که انگار دارند سوت می زنند و به مرغ عشقی فکرمی کنند. دست پاچه به طرف ساختمان نیمه کاره می دوم و در فکر طناب، بیلی پیدا می کنم و تصمیم می گیرم حفره را آنقدر حفر کنم، که او را بیاورم بیرون. هر چه بیشتر حفر می کنم، حفره بزرگ تر می شود و من کوچک تر.

کنار کپه خاک می نشینم و نفس عمیقی می کشم که ناگهان متوجه می شوم کسی از حفره ای در آسمان داد می زند: آهای! بیایید کمک. کسی توی این حفره افتاد.


کلمات کلیدی: داستان