برای خواندن قسمت پنجم مصاحبه اینجا را کلیک کنید
- ممکن است به زودی از شما داستانی در سیستم های چند رسانه ای و در فضای الکترونیک شاهد باشیم که در آن علاوه بر نوشتار، صوت و موسیقی و فیلم و نور و رنگ و هر امکان دیگری به کار گرفته شده باشد. از طرفی به نظر من باید از تکنولوژی برای هنر، هر هنری که باشد، استفاده کرد. از طرفی من به سطح دو بعدی کاغذ و یا هر سطح دو بعدی دیگری که نوشتار بر آن حک می شود، شخصاً علاقه خاصی دارم. فکر می کنم خود نوشتار را می توان چه در قصه و چه در شعر به سمتی برد که تأویل و دریافتی نوشتاری از موسیقی یا فیلم یا هر امکان دیگری ارائه دهد. به صورتی که حتا دوربین سینما از نمایش آن ناتوان باشد، یعنی قدرت بازنمایی آن را نداشته باشد. اصلاً در مواجهه با آن با یک امر غیر قابل عرضه رو به رو شود. شما در داستان «آخرین داستان از این پنجره» از کتاب «اگه اون لیلاست، پس من کی ام!؟» توان حرکت به چنین سمت هایی را در زبان داستان نشان داده اید. مایلید قصه را در این فضاهای زبانی نوشتاری به سمت هایی ببرید که نور وموسیقی و فیلم در آن با نوشتار اجرا می شوند.
- در کتاب «ضمیر چهارم شخص مفرد» از زنگ استفاده شده بود و هر کدام از این امکانات بصری و آهنگین که گفتید را به نوعی در دستان هایم تجربه کرده ام. اینکه گفتم شاید روزی موسیقی یا بهتر یگویم «صدا» در متن جزئی از متن باشد، به این معنی نیست که متن از کاغذ بیرون بیاید و به صفحه سینما انقال پیدا کند. چون آن وقت دیگر ادبیات نیست، بلکه سینماست. از زمانی که شعر فارسی را به صورت مکتوب داشته ایم به حوالی عصر نیما، هیچ وقت دیده نشده که شاعری بیاید و مصراع ها را بشکند و چند موسیقی متفاوت در شعر بکار ببرد، یا شعری بیاید و موسیقی را در تک تک آواهای متن اهمیت ببخشد و مرکزیت موسیقی را از انتهای مصراع ها و بیت ها بردارد. اما در زمان نیما و بعد از آن، شاملو این اتفاق ها افتاد. شاید هیچ وقت به ذهن فردوسی این امکانات شعری خطور نکرده بود. منظور من از کاربرد «صدا» در متن برای آینده احتمالی بود. در زمانی که شاید کاغذها این امکان را پیدا کنند که مانند کارت پستال های موزیکال امروزی، صدایی را در بر داشته باشند. امروزه این امکان در صفحه کامپیوتر هست. در مورد کاغذهای موزیکال می توان پیش بینی کرد که به عنوان مثال، داستان تا جایی پیش می رود و برخی چیزها به جای اینکه نوشته شود، شنیده شود و جزء لاینفک متن باشد. البته تصویر و موسیقی هم در سطح کلام می تواند باشد و هم در سطح ترکیبی. در سطح کلام، بسیار متن ها بوده که تصویر سازی کرده. آهنگ کلام ابداع نویی نیست و بستگی به چگونگی به کارگیری تصویر و آهنگ در متن، آن متن می تواند به جلو حرکت کند. کما اینکه همانطور که خودتان اشاره کردید، در «آخرین داستان از این پنجره» و بسیاری از داستان های دیگرم از این آهنگ کلام استفاده کرده ام. اما استفاده از تصاویر و صداها به شکل ترکیب با کلام مقوله دیگری است که نباید گمان کرد کار ساده ای است. برخی گمان می کنند همینکه تکه ای از تصویر را وسط جمله بگذاریم، به ترکیب تصویر و متن قائل شده ایم. این شگرد کمی غلط انداز است و نویسنده باید مراقب باشد که کارش تا حد تزیین کردن متن تنزل پیدا نکند. تصویر باید ارتباطی لاینفک با اجزای کلام داشته باشد و ارجاعات کلامی به سوی آن تصویر وجود داشته باشد و همینطور ارجاعات تصویری از سوی آن تصویر به کلام. این ارتباط زنجیروار، تجربه سالیان درازی را می طلبد تا جا بیفتد و هم اکنون بیشتر شبیه دامی است که ممکن است چه نویسنده و چه خواننده را اغوا کند.