برای خواند قسمت دوم و قسمت سوم مصاحبه اینجا را کلیک کنید
- در کتاب «وقتم کن که بگذرم»، در داستان «کسی که سایه های زیادی داشت» بیشترین حرکت به سوی تصویری کردن یا بهتر بگویم دیداری کردن نوشتار انجام شده. در داستان قبل از این در همین کتاب، بیشتر به سمت همنشینی تصویر و کلمات، یا همنشینی دو نوع نظام ارجاعی حرکت صورت گرفته است. در داستان «دارم خطور می شوم» از کتاب «اگه اون لیلاست، پس من کی ام؟!» تصویرها با نوشتار داستان به پرسش کشیده می شوند و در هستی آنها شک می شود، اولاُ داستانی در این دو مجموعه دارید که هر دو نوع رویکرد را با هم و به صورت تعادلی به کار برده باشید؟ دوم این که چند نوع رویکرد زبانی در این دو مجموعه که من آنها را به نوعی ادامه هم می دانم، به کار رفته؟
- مقوله دیداری کردن می تواند هرجا به یک شکل تجربه شود. به عقیده من در هیچ داستانی این مقولی با کاربردی تکراری دیده نمی شود. در داستان «کسی که سایه های زیادی داشت» با این عبارت زبانی، نام یک انسان و یا تصویر و هیأت یک انسان می تواند مجسم شود. یعنی کسی که شکلش اینطوری است: «کسی که سایه های زیادی داشت». این چهره و خصوصیات این شخصیت است که ظاهراُ عبارتی است و در طول داستان از هم تفکیک می شود و مورد بحث قرار می گیرد. در داستان «دارم خطور می شوم» مقوله دیداری بودن کاربرد دیگری دارد. با توجه به اینکه زبان نوشتاری و زبان گفتاری و زبان ذهنی هر کدام یک نظام زبانی جداگانه و در عین حال در ارتباط باهم هستند. در این داستان با ورود ظاهری تصاویر، خواننده با زبان ذهنی به چالش کشیده می شود. وقتی تصویری در متن می آید که ما به آن می گوییم «در»، معنی اش این نیست که این تصویر دال بر «در» بودن دارد. این تصویر یک قرارداد است که به صورت ترجمه نشده به کلمات و با نظام زبانی دیداری، چیزی شبیه آن چیزی که هست، باید در متن خوانده شود. به صورت عمومی، تمام اجزای عالم بیرونی در نظام ذهنی ما نام گذاری شده اند و بعد از ورود حجم معینی تصویر به ذهن، نام مناسب برای آن یافت می شود. حال در این داستان این ارتباط دوجانبه عینیت و ذهنیت تغییر می کند. دیگر ذهن مجبور نیست دنبال نامی برای این شکل ها و تصاویر بگردد و ما با فهمیدن همان شکل و با پیوند دو نظام زبانی، متن را می خوانیم. به عنوان مثال، در زباشناسی مقوله ای به نام proto type هست که ذهن انسان یکی از زیر مجموعه ها را براین تصور کل مجموعه در نظر می گیرد. مثلاً وقتی می گویند «پرنده»، به ذهن انسان یک کبوتر مجسم می شود، درحالیکه کبوتر پرنده است اما پرنده تنها کبوتر نیست. در این داستان ها این نوع کلیشه ها و یا proto type سازی ها بستر دیگری را پیش می گیرد و به نوعی ظاهراُ برعکس عمل می کند. وقتی تصویری به کار می بریم که دلالت بر «در» دارد، آن «در» یک proto type است و این تصویر در هست، اما به غیر از «در»، می شود گفت به معنای ورود، خروج، بازشدن، بستن، و خیلی مسائل غیر بیانی است که می شود آن را حس کرد. و یا توصیفی در خود از نوع به خصوصی از در دارد که آن را زیر مجموعه در قرار می دهد و در انتها می بینیم با متنی فرازبانی مواجه شده ایم که همان متن ادبی است. چه که مجموعه ای پی رو داریم که زیر مجموعه خودش است و از لحاظ منطقی امکان ندارد.