لیلا صادقی
اسم من پرویز معتمدیه. توی کار ماشین و این حرفام. یعنی خرید و فروش ماشین. خودم یک پاترول زیر پامه که خیلی خوش رکابه. خیلی دوسش دارم، چون دوستم یادگاری داده بهم. زن و بچه هم، بله. دو تا پسر کاکل زری دارم. خیلی دختر دلم می خواست، ولی خدا بهم نداد. زنم معلمه. ما عاشق هم شدیم که ازدواج کردیم، البته الان هم عاشق همیم. اسمش؟ برای چی می پرسید! شناسنامه مو نشون بدم؟ باشه. البته گفته باشم که این اسم مستعارمه. اسم خودم نادر رحیم زاده است. راستش رو بخواین تایر ماشین می فروشم. زیر پای خودمم یک پژو هست که مال زنمه. بچه هم بله. یک دختر دارم ولی دلم می خواست پسر داشته باشم. شاهد می خواین!؟ بله همسایه مون تشریف می یارند، اما قبلش خدمتتون بگم که اونا منو با اسم علی تقی زاده می شناسن. خونه مون همین طرفای شمرونه. چند تا شاهد مگه می خواین؟ سه تا؟ خب مشکلی نیست البته. پس بذارید خدمتتون عرض کنم که مصطفی اقلیمی شهرتمه. خانومم؟ ما از هم جدا شدیم. بچه ها پیش منن. جناب، من می خواستم یه دفترچه وام بگیرم. من نویسنده ام و اسمم توی این داستان با اسم برادرم فرقی نداره که وقتی دو سالش بود، مرد و شناسنامه اش را برای من گذاشتند. اسم برادرم پرویز رحیم زاده است. توی شناسنامه اش محمد. شهرتش علی. علی مشعفی.