<> Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

اعجاز کن
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٠  

لیلا صادقی 

هر لحظه‌ یک معجزه عاجز می‌شود از من

دور میدان را می‌دوم که دایره شود

که دایر شوم در پدیده‌های جهان

در یزیدی که زیاد می‌شود و می‌رود از یاد

در بیابانی که بسته می‌شود از آب

عاجز می‌شوم به جرم معجزه‌ای که آبستنم

به جرم کودکی که می‌میرد زیر ناخن‌هایم

اعجاز کن

راه‌ها بی‌راه می‌روند از پای من

آه دم می‌کشد از آدم‌هایی که دم نمی‌زنند

اعجاز کن از فرط عجز من

از فرط تنهایی‌ام که به فرات می‌ریزد و

آبیاری می‌کند تنم را

وقتی که دایر می‌شوم در همه پدیده‌های جهان

در خنجری که عاشق می‌شود به خون

در سنگی که به شکل یک اعجاز

خرد می‌شود در من و می‌شود جزئی از همه چیز

اعجاز کن تنم را

به جرم دایره‌ای که با شعاعش انطباق ندارد


کلمات کلیدی: شعر
 
هیچ چیز سر جایش نیست (از مجموعه شعر-داستان زیرچاپ)
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢  

شعری از لیلا صادقی در روزنامه فرهیختگان

---------------------------------------------

چقدر از می‌روم می‌آیم
نیمی از لبخندم زیر پوستی می‌شود
و نیمی از چقدر بدم می‌آید

هیچ چیز سر جایش نیست

توی عکسم سرک می‌کشد دیوار
و قابی شکسته‌ام را برمی‌دارم
از خم پاره‌هایی که با پاره‌هایم خمیده بردارم
ولی نه از میدان جنگ می‌آیم
و نه چقدر از می‌روم بدم می‌آید

هیچ چیز سر جایش نیست

نه این توی عکس‌های آدم‌ها
و تانک‌ها
و نه این حرف‌هایی که باید شنید از گوشی که در می‌برد
همین لبخندم که دم از جنگ می‌زند
از بیخ گوشم می‌برد پاره‌ای که خمیده‌ام
و جنگ یعنی همین که هیچ چیز سر جایش نیست
نه این آدم‌ها و تانک‌ها
و نه این لبخندها و چقدر از می‌آیم رفته‌ام


کلمات کلیدی: شعر