<> Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

دو ماهی = ۲ ضمير {من و تو} (داستان ۴۴)
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢۸  

 

    دو ماهي قرمز كوچولو گرفته ايم تا باهم بعد از تمام شدن تعطيلات عيد آزادشان كنيم. يكي از ماهي ها در خانه من و ديگري در خانه او.

    من ماهي ام را توي تنگي توي اتاقم گذاشته ام تا هر وقت مي خوابم يا مي نويسم يا مي خوانم، چشمم به ماهي ام بيفتد و با او حرف بزنم و يادم نرود كه روزي يكبار عوض كنم آب ماهي را.

    جفت ماهي كه در خانه اوست، توي تنگ مي چرخد تنها. او تا آخـر تعطيلات رفته سفـر بخير كه هـوايي به سرش بخورد و ماهي اش تنهـا با آب باز و بسته مي كند دهانش را.

    بعد از تمام شدن تعطيلات او هم مي آيد و با هم مي رويم كه ماهي هايمان را رها كنيم توي درياچه اي در حومه شهر تا ماهي ها آزادانه دم تكان بدهند و بچرخند دنبال هم. دور تا دور اين درياچه مصنوعي ميله هاي تيز و بلندي كشيده شده كه بايد من هر دو ماهي را نگه دارم تا او از روي ميله ها بپرد آن طرف و آن وقت هر دو ماهي را به او مي دهم تا او كه آن طرف ميله هاست آزادشان كند. آب درياچه در نور شب، سياه است و ماهي ها تا پا به درياچه مي گذارند، در اعماق

ما

ناپديد

مي شوند

و

ديگر

نمي دانيم

كجاي

اين

درياچه

فرو

رفته اند.

----------------------------------------------

نوروز بر همه دوستان گرامی خجسته باد


 
داستان برگردان ۴۵
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٢  

 جی. سون

    جمعه روز خوبي بود. اضافه حقوق غير منتظره، انعام غير منتظره، هيچكدامشان خيلي زياد نبود، ولي همين بودنشان دلخوش كنك بود. تعطيلات آخر هفته پر بود از پول باد آورده براي چيزهاي ناچيز و يك فص خواب درست و حسابي.

    الان يك هفته جديد شروع شد و به نظرم مي رسد كه در اين هفته احتمالاً هيچ چيز غير منتظره اي پيش نخواهد آمد. دست كم تغييرات دلپذيري كه كمي غمناك است. بايد حواسم به اتفاقات ناخوشايند غير منتظره باشد.

    اما اين ناخوشايندي ها هميشه بفهمي نفهمي اتفاق مي افتند و نمي شود آنها را غير منتظره حساب كرد. آنها برنامه ريزي شده اند. به عنوان مثال، فردا قرار است فراموش كنم كه سطل زباله را دم در ببرم، و گربه اي قرار است كيسه زباله را پاره كند و به درون زباله ها برود. و من قرار است كه با آن درگير بشوم.


 
داستان برگردان ۴۴
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٥  

آخرين وسوسه مسيح

«خودتو نجات بده!»

ميم. استانلی بوبن


 
از گچ تا سر (داستان ۴۳)
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٩  

             

    پاي ميز ايستاده و با گچي در انگشتانش ور مي رود. مي آيد چيزي پاي تخته بنويسد كه يادش نمي آيد. كمي اين دست و آن دست مي كند تا شايد چيز ديگري به خاطرش بيايد كه نمي آيد. چيزي كه بشود درباره اش يك ساعتي حرف زد. از پنجره به بيرون نگاه مي كند و لانه كلاغی روي شاخه خشك درختي نظرش را جلب مي كند. لانه جاسو  كه بقيه اش را يادش نمي آيد و به هواي گرگ و ميش زل مي زند. با خودش فكر مي كند كه گرگ هاي كليشه اي در لباس بره چه چيز ديگري را به يادش مي آورند كه ناگهان تگرگ مي زند و پنجره ها را مي بندند. دوباره گچ را توي انگشتانش مي چرخاند و به كساني كه روي صندلي هاي خالي نشسته اند و دارند از حرف هاي او جزوه برمي دارند، خيره مي شود. با خودش فكر مي كند كه اين ها چه چيزي را به يادش مي آورند كه از يادش مي رود به چه چيزي مي خواسته فكر كند كه ارزش گفتن داشته. كسي به خاطرش مي آيد كه در مي زند و اجازه مي گيرد كه بيايد داخل. آخه استاد، راهم دور بود. از گچسر مي يام.

    به گچ سفيدي كه گردش انگشت هايش را چروك كرده، نگاه مي شود و روي تخته مي نويسد:

كسي كه حرفي براي گفتن ندارد، اما هميشه مثل گچ

روي تخته ها با سرش سر مي خورد و خودش را تمام مي كند،

 يك گچ سر است.

    اين روايت، بعدها در تاريخ تحريف مي شود و كج سر نوشته مي شود و بعد به صورت كج دم تصحيح مي شود و چون اين كلمه به اين داستان نمي خورد، داستان ديگري برايش مي سازند...


 
 
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٤  

انتخابات

انت: تو + خوابات: خواب ها

=

 خواب های تو