<> Leila Sadeghi
 

Leila Sadeghi

Read Story, Dream Story, Be a Story

استاد
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢٧  

همه بچه ها بر پا شدند و استاد آرام و سر به زیر با حرکت سر به آنها اشاره می کند که بنشینند۰ بعـد از کمی مکث روی نیمکت اول می نشیند۰ کیفش را کنارش می خواباند۰ با نگاهی نافذ می پرسد: «خب، تا کجا رسیده بودیم؟»ـ
پچ پچه ای توی کلاس می پیچد که با حرکت سر استاد سکوت می شود۰ بعد از اینکه صدایش را با چند سرفه ممتد صاف می کند، می گوید: «خب، داستان را شروع می کنیم.»


کلمات کلیدی: داستان
 
هر لحظه که می‌آید
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٩  

هر لحظه که می آید
می روم به مزار لحظه قبل
با دسته گلی از خاطراتی مرده

سنگ گوری است زندگیم
که روی آن حک کرده اند نام ترا
با هر لحظه ای که می رود
تشییع می کنم خودم را
به تو که می رسم
آنقدر گذشته ای
که از تو گذشته می شوم


کلمات کلیدی: شعر
 
سخن گاو نر با اعلی حضرت مغرور
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٥  

تود توفمن ، مارک استانلی
برگردان: لیلا صادقی


نعره ای می کشد:ـ
«عاجب مارد حاشری!۰»
«اگر ما نیز می توانستم اولادی داشته باشیم، ماده گاوی اختیار می کردیم۰»


کلمات کلیدی: داستان
 
کسی زیر آبم را نمی زند
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱۱  

ساعت کارم بعد از ظهرها بود۰ قرارمان از اولش هم همین بود۰ آقای مشفعی مربوط به شیفت صبح بود۰ زنگ زد به خانه و گفت: از این به بعد صبح ها بیا۰ من هم قبول کردم و بعدش او رفت جایی کار داشت و دو ساعت بعد برگشت۰ گفت خودمان کار را بین خودمان تقسیم می کنیم و اینطور کسی نمی تواند بگوید تو چرا دیر آمدی یا زود۰ فکر بدی نبود، چون بعضی وقت ها برنامه هایی داشتم که اینطور می توانستم انجامشان بدهم۰
گاهی صبح ها که هردومان بودیم، او می رفت و برمی گشت، ولی من بعد از ظهرها دیگر نمی ماندم۰ نیازی به اضافه کاری نداشتم۰ چهارشنبه اواخر ماه بود که کار حسابی تق و لق شد۰ گفت فردا اعتصاب است، هیچکس سر کار نمی آید۰ گفتم شود: من باید حتماً بیایم، ولی شما نیایید۰ صبح به سختی از رختخواب بیرون آمدم و هوا به قدری سنگین بود که سه ساعت دیرتر از هر روز توانستم خودم را به اداره برسانم۰ کلید را که توی در گذاشتم، متوجه شدم قفل در باز شده. داخل شدم و دیدم کلی خبرنگار و فیلم بردار آنجا جمع شده اند و دارند با اعضای مؤسسه گفتگو می کنند۰ دنبال آقای مشفعی می گشتم که ببینم چطور یک دفعه اینطور شده۰ او جلوی دوربین بود و اصلاً من را ندید۰ رفتم توی اتاقم و نامه آقای رئیس را دیدم که حکم اخراج مرا امضا کرده بود۰ سوء تفاهم عجیبی بود، ولی فکرم بیشتر پیش مشفعی بود که وقتی من نیستم، صبح ها هم گردن او می افتد۰


کلمات کلیدی: داستان
 
نمی دونم چرا؟
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٧  

نوشته:دیوید فیتز جرالد
برگردان: لیلا صادقی


برژیت باردوت برای نجات زندگی سگ ها به اسکاتلند می رود۰
جای دیگری میلیون ها می میرند که متأسفانه سگ نیستند۰


کلمات کلیدی: داستان